سيد محمد باقر برقعى
46
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ز گنج و خواسته بس روشنى پديد آيد * ولى چه سود يكى را كه جان و دل عمياست ز نيك خوردن و پوشيدن آفتى نرسد * براى آنكه بر آيين مردمى پوياست ولى ز جور و جفا كس خطِ امان نگرفت * فسرده گردد آن گل كه ريشهاش بىپاست نه تيزهوشى چشم خرد توان دانست * كه از كجى نتوان هيچ رستگارى خواست دروغ را به دروغ كسى قبول نكرد * مگر دو روزى كز مكر و حيله راستنماست به نادرستى هيچ آدمى جمال نيافت * مگر به نام درستى دمى خورى آراست به سرفرازى و آزادگى كسى نرسيد * كه پيش خلق ز نامردمى همى رسواست درون خانهء ناپاكى آرميدن ، نيست * كه در جماعت ناپاك هر تنى تنهاست دو راهزن را بر خويش اعتمادى نيست * ور اين نباشد گيتى پر از فريب و رياست به پايهاى چو يكى خشت كج نهد عيب است * و گر سراسر ، كج بود ، پايه ناپاياست تو بد توانى كردن كه ديگران نكنند * و گر تمامى بد كرد ، روزگار سياست تو مفت دانى ، خوردن كه خلق كار كند * چو خلق جمله شود مفتخوار جمله گداست گرفتم آنكه ندانند قدر نيكى را * نياز نيست در آنجا كه عقل راهنماست كس ار درستى و پاكى نخواست گو نخرد * طلا به خاك توان ريخت ليك باز طلاست يكى نيافته مقدار آدميّت را * چه جاى جستن از او كيمياى قدر و بهاست مثل زنيم بدينسان و گرنه در همه حال * همانكه بد كند او نيز نيك را جوياست شرابخواره بترسد ز همپيالهء خويش * همان دروغزن از همزبان خود به جفاست فراغ خاطر از آن خانه رخت بربندد * كه مكر و خدعه و نيرنگ و غدر را مأواست دو روز جلوه بدكار را قياس مگير * كه پول قلب اگر هست عاقبت رسواست اگر كسى شترى مرده يافت مرداريست * نه گوشت يافت كه مر گوشت را بها پيداست و گر ز باغ كسى ميوه خورد طرّارى * جزاى دوست كز اقرار آن به شرم و حياست حساب نيك و بد اين است ور كسى نشنيد * همان بس است كه قسام عافيت بيناست حقيقتيست كه حق پاسدار عافيت است * نصيب نيك و بد از عافيت درست سزاست خوشى نيايد آن كز كجى خوشى طلبد * كه تشنگى به سراب اى رفيق نتوان كاست درست گفت كه گفت آنكه راستى راستى * كه رستگارى با راستى همى همتاست